آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

دومین کیک دندونی

به علت کارهای اسباب کشی نتونستیم فامیل رو دعوت کنیم به همین دلیل جدا جدا کیک خردیم البته بار اول حرفه ای نبودیم و کیک کوچولو شده بود دفعه دوم به قنادی دیگه سفارش دادیم اخه کمی تجربه کسب کرده بودیم . آیلا و دوستای کوچولوی نازش هستی و تارا   ...
7 مهر 1390

اعتصاب غذای آیلا

امان از دست این وروجک از یکشنبه شب آیلایی دست به اعتصاب غذا زد و اصلا می می نمی خورد حتی توی خواب و شدیدا گریه  . من هم از آقای دکتر پرسیدم ایشون هم گفتن اصلا اصرار نکن مشکلی نداره . و اما بالاخره سه شنبه توی خواب کمی می می نوش جان کرد تا چهارشنبه عصر که نازدونه مامان حسابی خواب آلود بود و نمی تونست لالا کنه که من هم کمی می می دادم بله خانمی شروع به خوردن کردو اعتصابشو شکست . ...
6 مهر 1390

پله

 روز جمعه خونه ماما منیر بر حسب اتفاق از دست نازدونه گرفتم تا از پله ها بالا بریم که دیدم بله خانمی هنوز درست و حسابی راه نیفتاده داره قدمهای بزرگ را بالارفتن از پله ها برمی داره اون هم با چه شوقی و ذوقی ای شیطون بلا  ...
1 مهر 1390

گذر زمان

زمان چه زود می گذره انگار همین دیروز بود که خانم گلم رو از بیمارستان به خونه آورده بودیم . حالا امروز ١٠ ماه تموم از اون روزها می گذره . از امروز آیلایی وارد یازدهمین ماه زندگیش شده . مبارکه نازنينم        آیلای يک روزه که داره انگشت مامانی رو می مکه.کوچولو و حالا که آیلا برا خودش دخمل بزرگی شده و داره خرید می کنه در ضمن وسط کارم داره تجدید قوا می کنه   ...
1 مهر 1390

آغاز راه رفتن

بالاخره دوشنبه ٢٨/٦/٩٠ شب خانم گلی مامان اولین قدمهای ناز و محکم کوچولوش رو در حضور بابایی جونش برداشت .     مبارک نازنینم به امید برداشتن قدمهای بزرگتر در زندگی.      ...
29 شهريور 1390

آیلا اوف شد

شیطونک مامان  وقتی خونه ماما منیر سر پا داشت شلوارکشو به میز می کوبید دستهای کوچولوش لیز خوردن و زیر چشمش به میز خورد و بعد هم گریییییییییییییییییییییییییییییییییییه شدید .حتی اجازه ندادی یخ رو صورتت بذارم بعد از کلی حرف زدن و ادا درآوردن و می می خوردن کم کم رضایت دادی کمی عسل بمالم رو صورت عسلکم ولی کار از کار گذشته بود و زیر چشمت کبود شده بود . ...
27 شهريور 1390

مهارت جدید

من از دیروز يادگرفتم خودم تهنای تهنا سر پا واستم . ما اینیم دیگه آیلایی از دیروز خودش به تنهایی بدون تکیه به چیزی برای چند لحظه ای سر پا می ایسته و شروع به دست دست می کنه ولی تا صداش می کنیم تالاپی سقوط آزاد می کنه .   اين هم من و ائلمان کوچولو ...
25 شهريور 1390